close
تبلیغات در اینترنت
داستان های آموزنده

صفحه اصلي

ايميل ما

آرشيو مطالب

طراح قالب

کاربر گرامي ، خوش آمديد!

منوي اصلي
لينکهاي سريع
صفحه نخست
ايميل ما
آرشيو مطالب
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
موضوعات
داستان
داستان های آموزنده
داستان های عاشقانه
داستان های خواندنی
داستان های جالب
داستان کوتاه
داستان های طنز
داستان های زیبا
دانستنی ها
مطالب جالب و خواندنی
هشدار!
مطالب علمی
گالری عکس
عکس عاشقانه با جملات زیبا
عکس های عشقولانه
عکس های گرافیکی زیبا از قلب
عکس گل های زیبا
عکس دختران زیبا
عکس بچه های نازنازی
عکس های جالب و دیدنی
عکس بازیگران ایرانی
عکس بازیگران خارجی
عکس هایی از بارش باران
عکس های فانتزی
عکس های جالب از حیوانات
مطالب طنز
مطالب طنز
مطالب علمی
طنز عشقولانه
دختر و پسر
زن و شوهر
مطالب عشقولانه
روان شناسی
ازدواج
عشق
شعرهای بسیار زیبا
شعر عاشقانه
ترانه های زیبا
خرید اینترنتی
محصولات آرایشی بهداشتی
لوازم
زیور آلات
زیرنویس فارسی فیلم های خارجی
دانلود زیرنویس
مقالات آموزشی
دانلود نرم افزار
نرم افزار مرورگر
نرم افزار چت
دانلود آنتی ویروس

آرشيو ماهانه
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390

لوگوي دوستان

style="border: medium none" width="120" height="120">


آمار بازديد


آمار بازديد :

» افراد آنلاين : 1
» بازديد امروز : 51
» بازديد ديروز : 6
» هفته گذشته : 51
» ماه گذشته : 84
» سال گذشته : 113
» کل بازديد : 171883
» کل مطالب : 75
» نظرات : 43
» تعداد اعضا : 2
» امروز : دوشنبه 25 تیر 1397

تبليغات





مـسـافـر خـسـتـه

 

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت

كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود

، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!


وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب 

مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي

آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!


مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...

ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد.

پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...


بعـد از سير شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي

و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در

حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش

گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...


هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي

از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي

، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.

بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...

---------------------------------------------------------------------------------

مردم اشتباهات زندگي خود را روي هم مي ريزند و از آنها غولي به وجود

مي آورند که نامش تقدير است.

جان اوليورهاينر

 

نوشته شده توسط سارا طاهری در دوشنبه 9 خرداد 1390 و ساعت

ادامه مطلب


داستان زیبای همه چهار زن دارند


همه چهار زن دارند



روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست

داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.

بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد . زن سومش را هم خیلی

دوست داشت و به او افتخار می کرد.
او را برای فخر فروشی نزد دوستانش می برد،

گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


عذاب وجدان


یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری

تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو

به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو هم همه شیرینیاتو

به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.


پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت

کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده

بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.


همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر

کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد همونطوری که خودش

بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه

خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده


نتیجه اخلاقی داستان:


_ عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست.


_ آرامش مال كسی است كه صادق است.


_ لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند.


_ آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی می كند.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


رازت را په هیچکس نگو !


در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها

جانسون و دیگری پیتر بود. این دو از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر

این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردن

که این دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما

این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و ...


برای مشکلاتشون با همدیگه هم فکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش

پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه

با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


داستان زیبای ماجرای طلاق !!


ماجرای طلاق !!


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است،

دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم

آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو

توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم

باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,

باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون

جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق

غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی .


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


تفاوت عشق و ازدواج !!!! ...




یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت

بود و با ارزش، وقتی به من داد ، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود

خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو

بی هیچ مناسبتی به من بده.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


زیبایی انسان


روزی شاگردان نزد حکیم رفتند و پرسیدند: استاد! زیبایی انسان در چیست؟

حکیم 2 کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: به این 2 کاسه نگاه کنید. اولی

از طلا درست شده است و درونش زهر است و دومی کاسه ای گلی است و

درونش آب گوارا است ، شما کدام را می خورید؟ شاگردان جواب دادند:

کاسه ی گلی را.

حکیم گفت: آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا

می کند درونش و اخلاقش است. در کنار صورتمان باید سیرتمان را زیبا کنیم.

نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


همیشه راهکار بهتری هم هست


در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را بر عهده داشت ، یک مورد

تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد:


شکایتی از سوی یکی از مشتریان به کمپانی رسید. او اظهار داشته بود که هنگام

خرید یک بسته صابون متوجه شده که قوطی آن خالی است.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


پلیدی ها می مانند و نیکی ها باز می گردند


پسر به سفری دور رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...


مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش


نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا


رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گوژپشت از آنجا


می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


داستان سیب زمینی و نفرت


یک روز معلمی به شاگردان خود گفت که هر کدوم یک کیسه پلاستیکی برداشته و

درون اون به تعداد آدم هایی که از اون ها متنفرند ، سیب زمینی ریخته و با خودشون

به مدرسه بیاورند.


فردای اون روز هر کدام از بچه ها با کیسه های پلاستیکی آمده بودند. در کیسه

بعضی ها 2 تا، بعضی ها 3 تا، و بعضی ها حتی تا 5 و 6 عدد سیب زمینی بود!


معلم به بچه ها گفت: از امروز تا یک هفته، هر کجا که می روید باید کیسه های

پلاستیکی سیب زمینی را هم با خودتون ببرید!


روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع به شکایت از بوی بد

سیب زمینی های گندیده کردند. به علاوه، کسانی که سیب زمینی های بیشتری

به همراه داشتند از حمل اونها خسته شده بودند.


بالاخره پس از گذشت یک هفته ، معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته

سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه

مجبور بودند، سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند،

شکایت داشتند و ناراحت بودند.


آنگاه معلم، منظور اصلی خود را از این کار، چنین توضیح داد:


این درست شبیه زمانی است که شما کینه آدم هایی را که دوستشان ندارید،

در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب

شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا به همراه خود حمل می کنید.


حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل

کنید، چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


سقراط و دانش آموز مشتاق


زمانی دانش آموز مشتاقی بود که می خواست به خرد و بصیرت دست یابد.

به نزد خردمند ترین انسان شهر؛ سقراط؛ رفت تا از او مشورت جوید. سقراط

فردی کهنسال بود و در باره بسیاری مسائل آگاهی زیادی داشت. پسر از پیر

شهر پرسید:


"چگونه او نیز می تواند به چنین مهارتی دست پیدا کند؟"سقراط زیاد اهل

حرف زدن نبود، تصمیم گرفت صحبت نکند و عملا برای او توضیح دهد.


نوشته شده توسط سارا طاهری در پنجشنبه 15 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


چرا در زمان عصبانیت داد می زنیم؟


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌ زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر

هم داد می‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش

و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.


استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است اما چرا

با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى

ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟



نوشته شده توسط سارا طاهری در پنجشنبه 15 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


سم برای مادر شوهر


دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست

با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جر و بحث می کردند.


عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت

و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!


داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته

شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : که

هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم

در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا

کند تا کسی به او شک نکند.


دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن

را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.


هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و

بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر

عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست

دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من

بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم

سم نبود، بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت

از بین رفته است.



نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


من کور هستم!


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را

در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:


من کور هستم لطفا کمک کنید.


روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند

سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد

کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به

فکر امثال او نیستند، شکوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به

ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و

اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


بهشت و دوزخ


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت

عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا

را ترک کرده است و همچنان با دو حیوانش پیش رفت.


راه طولانی ای را طی کردند. آفتاب تندبود و آنها عرق می‌ریختند و به شدت

تشنه بودند. در یک پیچ جاده، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی

با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه ‌ای بود که آب زلالی

از آن جاری بود.


نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب



1 2 صفحه بعد

درباره ما




من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست.
dehkadehdastan@yahoo.com


مطالب پربازديد
عکس های عروسی آرش (خواننده) بازديد : 20531
عکس های عاشقانه با جملات زیبا (سری سوم) بازديد : 14939
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری اول) بازديد : 2591
دانلود قوی ترین آنتی ویروس جهان - Eset Nod32 Antivirus 4.0.314.0 بازديد : 2245
تصاویر گرافیکی زیبا از قلب بازديد : 2099
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری دوم) بازديد : 2035
اینم از دردسر عمل زیبایی لب بازديد : 1895
دانلود زیرنویس با حرف A بازديد : 1277
داستان زیبای گل صداقت بازديد : 969
معجزه وحشتناک دستمال‌های مرطوب بر روی دختر دانشجو!! بازديد : 851
داستان زیبای ماجرای طلاق !! بازديد : 775
آخه اینجا جای شیر دادن بچه هاست ؟! بازديد : 763
بهلول و همسر هارون بازديد : 727
داستان زیبای همه چهار زن دارند بازديد : 717
تفاوت عشق و ازدواج !!!! ... بازديد : 703
در 68 ثانيه به آرزوي خود برسيد. بازديد : 683
وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد... بازديد : 659
زير برگ نويسي ( مخصوص روز امتحان) بازديد : 659
طنز : دلیلی برای اینکه زنان دوستان خوبی نیستند ؟!! بازديد : 643
وقتی خدا از شما عکس میگیرد بازديد : 641
سلام بازديد : 611
چه وقت بگوییم ( دوستت دارم ) ؟ بازديد : 603
مـسـافـر خـسـتـه بازديد : 601
هدیه ی پدر ( داستان کوتاه) بازديد : 577
رازت را په هیچکس نگو ! بازديد : 561
علت درس نخواندن دانشجویان کشف شد ! بازديد : 555
بي جنبه بازديد : 555
اگه نمی تونی کپی نکن!! بازديد : 555
دست تقدیر بازديد : 551
چرا در زمان عصبانیت داد می زنیم؟ بازديد : 549
زیبایی انسان بازديد : 545
خواص ازدواج برای آقا پسرها ! بازديد : 541
تو خود شیطانی! بازديد : 535
منتظرت هستم بازديد : 517
معلم عاشق بازديد : 517
گل سرخی برای محبوبم بازديد : 517
ای آیینه! من مال خدا هستم بازديد : 515
یک روش ارزان برای تقویت حافظه بازديد : 505
سم برای مادر شوهر بازديد : 505
داستان سیب زمینی و نفرت بازديد : 503
سگ باهوش بازديد : 499
اینارو برای سگت میخوای!!؟؟ بازديد : 495
بهشت و دوزخ بازديد : 491
همیشه راهکار بهتری هم هست بازديد : 487
پلیدی ها می مانند و نیکی ها باز می گردند بازديد : 485
ایمیل از دنیاى مردگان بازديد : 479
مرورگر قدرتمند و محبوب Mozilla Firefox 4.0.1 بازديد : 479
گوشواره کریستالی پروانه K100 بازديد : 473
سه پیرمرد عجیب بازديد : 459
مرد زاهد و سنگ قیمتی بازديد : 451

نظرسنجي
نظر شما در مورد ازدواج ؟

پيوند هاي روزانه
یه چیزی میگم...یه چیزی بگو
شب های بارانی
@@ خانوما بیان تو @@
اتاق شماره 18
کلبه ی داستان
lilililililترفندستانlililililili
بزرگترین وبلاگ عکس
وبلاگ تفریحی شاهزاده
سوالات کنکوری دین و زندگی دوم دبیرستان

ليست تمام پيوند ها



صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | لينك آر اس اس | طراح قالب

Powered By Temp.Rozblog.com Copyright © 2009 by dehkadehyedastan
Design By : wWw.Rozblog.com