close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای ماجرای طلاق !!

صفحه اصلي

ايميل ما

آرشيو مطالب

طراح قالب

کاربر گرامي ، خوش آمديد!

منوي اصلي
لينکهاي سريع
صفحه نخست
ايميل ما
آرشيو مطالب
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
موضوعات
داستان
داستان های آموزنده
داستان های عاشقانه
داستان های خواندنی
داستان های جالب
داستان کوتاه
داستان های طنز
داستان های زیبا
دانستنی ها
مطالب جالب و خواندنی
هشدار!
مطالب علمی
گالری عکس
عکس عاشقانه با جملات زیبا
عکس های عشقولانه
عکس های گرافیکی زیبا از قلب
عکس گل های زیبا
عکس دختران زیبا
عکس بچه های نازنازی
عکس های جالب و دیدنی
عکس بازیگران ایرانی
عکس بازیگران خارجی
عکس هایی از بارش باران
عکس های فانتزی
عکس های جالب از حیوانات
مطالب طنز
مطالب طنز
مطالب علمی
طنز عشقولانه
دختر و پسر
زن و شوهر
مطالب عشقولانه
روان شناسی
ازدواج
عشق
شعرهای بسیار زیبا
شعر عاشقانه
ترانه های زیبا
خرید اینترنتی
محصولات آرایشی بهداشتی
لوازم
زیور آلات
زیرنویس فارسی فیلم های خارجی
دانلود زیرنویس
مقالات آموزشی
دانلود نرم افزار
نرم افزار مرورگر
نرم افزار چت
دانلود آنتی ویروس

آرشيو ماهانه
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390

لوگوي دوستان

style="border: medium none" width="120" height="120">


آمار بازديد


آمار بازديد :

» افراد آنلاين : 1
» بازديد امروز : 43
» بازديد ديروز : 2
» هفته گذشته : 45
» ماه گذشته : 111
» سال گذشته : 413
» کل بازديد : 172183
» کل مطالب : 75
» نظرات : 43
» تعداد اعضا : 2
» امروز : چهارشنبه 04 مهر 1397

تبليغات





داستان زیبای ماجرای طلاق !!


ماجرای طلاق !!


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است،

دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم

آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو

توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم

باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,

باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون

جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق

غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی .


اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک

می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشقمون

اومده و چرا؟


اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من

دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم

احساسی نداشتم.


من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون

احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو

گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به

برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود

و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من

تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه

خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.


بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به

نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت

براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه

روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب

عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست,

وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی

خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش

توجه کنم.


اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به

صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود:

پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که

جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!


این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از

من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام

گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از

زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت

روی دست هام بگیرمو راه ببرم.


خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای

بلند خندید گفت:

به هر صورت باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای

به کار می بره..


مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق

شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان

دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم...

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو

بغل گرفته راه می بره.


جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و

از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو

بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در

اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت,

من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.


روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو

اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من

مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که

ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه

چماش نشسته بود, لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!

برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!


روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو

دوباره احساس کردم.


این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صمیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار

دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام

آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه

ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت

لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست

گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم

گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.


و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به

همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره

ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم

رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار

جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش

کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل

به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.


همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو

در آغوش فشرد.


من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.

بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب

تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به

نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون.


روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو

بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی

شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم

گفتم:من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگیمون

توجه نکرده بودم.


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این

که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه

در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم

جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر

نمی کنی تب داشته باشی؟


من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم

که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه

گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی

دونستیم.


زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم

بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش

گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در

آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه

در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.


من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.

یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.

دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم

می گیرم و حمل می کنم, تو رو با پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که

مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.


************ ********* ********* ************


جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,

مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد

حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه,

انجام بدید..

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما

یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید .


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب




درباره ما




من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست.
dehkadehdastan@yahoo.com


مطالب پربازديد
عکس های عروسی آرش (خواننده) بازديد : 20537
عکس های عاشقانه با جملات زیبا (سری سوم) بازديد : 14947
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری اول) بازديد : 2593
دانلود قوی ترین آنتی ویروس جهان - Eset Nod32 Antivirus 4.0.314.0 بازديد : 2249
تصاویر گرافیکی زیبا از قلب بازديد : 2101
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری دوم) بازديد : 2037
اینم از دردسر عمل زیبایی لب بازديد : 1899
دانلود زیرنویس با حرف A بازديد : 1279
داستان زیبای گل صداقت بازديد : 971
معجزه وحشتناک دستمال‌های مرطوب بر روی دختر دانشجو!! بازديد : 855
داستان زیبای ماجرای طلاق !! بازديد : 781
آخه اینجا جای شیر دادن بچه هاست ؟! بازديد : 765
بهلول و همسر هارون بازديد : 727
داستان زیبای همه چهار زن دارند بازديد : 719
تفاوت عشق و ازدواج !!!! ... بازديد : 703
در 68 ثانيه به آرزوي خود برسيد. بازديد : 687
وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد... بازديد : 661
زير برگ نويسي ( مخصوص روز امتحان) بازديد : 661
طنز : دلیلی برای اینکه زنان دوستان خوبی نیستند ؟!! بازديد : 643
وقتی خدا از شما عکس میگیرد بازديد : 641
سلام بازديد : 613
چه وقت بگوییم ( دوستت دارم ) ؟ بازديد : 605
مـسـافـر خـسـتـه بازديد : 605
هدیه ی پدر ( داستان کوتاه) بازديد : 581
رازت را په هیچکس نگو ! بازديد : 563
اگه نمی تونی کپی نکن!! بازديد : 555
بي جنبه بازديد : 555
علت درس نخواندن دانشجویان کشف شد ! بازديد : 555
دست تقدیر بازديد : 553
زیبایی انسان بازديد : 551
چرا در زمان عصبانیت داد می زنیم؟ بازديد : 549
خواص ازدواج برای آقا پسرها ! بازديد : 543
تو خود شیطانی! بازديد : 535
منتظرت هستم بازديد : 517
معلم عاشق بازديد : 517
گل سرخی برای محبوبم بازديد : 517
ای آیینه! من مال خدا هستم بازديد : 515
سم برای مادر شوهر بازديد : 507
یک روش ارزان برای تقویت حافظه بازديد : 507
داستان سیب زمینی و نفرت بازديد : 503
سگ باهوش بازديد : 501
اینارو برای سگت میخوای!!؟؟ بازديد : 495
بهشت و دوزخ بازديد : 491
همیشه راهکار بهتری هم هست بازديد : 487
پلیدی ها می مانند و نیکی ها باز می گردند بازديد : 485
مرورگر قدرتمند و محبوب Mozilla Firefox 4.0.1 بازديد : 483
ایمیل از دنیاى مردگان بازديد : 479
گوشواره کریستالی پروانه K100 بازديد : 475
سه پیرمرد عجیب بازديد : 459
مرد زاهد و سنگ قیمتی بازديد : 451

نظرسنجي
نظر شما در مورد ازدواج ؟

پيوند هاي روزانه
یه چیزی میگم...یه چیزی بگو
شب های بارانی
@@ خانوما بیان تو @@
اتاق شماره 18
کلبه ی داستان
lilililililترفندستانlililililili
بزرگترین وبلاگ عکس
وبلاگ تفریحی شاهزاده
سوالات کنکوری دین و زندگی دوم دبیرستان

ليست تمام پيوند ها



صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | لينك آر اس اس | طراح قالب

Powered By Temp.Rozblog.com Copyright © 2009 by dehkadehyedastan
Design By : wWw.Rozblog.com