close
تبلیغات در اینترنت
گل سرخی برای محبوبم

صفحه اصلي

ايميل ما

آرشيو مطالب

طراح قالب

کاربر گرامي ، خوش آمديد!

منوي اصلي
لينکهاي سريع
صفحه نخست
ايميل ما
آرشيو مطالب
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
موضوعات
داستان
داستان های آموزنده
داستان های عاشقانه
داستان های خواندنی
داستان های جالب
داستان کوتاه
داستان های طنز
داستان های زیبا
دانستنی ها
مطالب جالب و خواندنی
هشدار!
مطالب علمی
گالری عکس
عکس عاشقانه با جملات زیبا
عکس های عشقولانه
عکس های گرافیکی زیبا از قلب
عکس گل های زیبا
عکس دختران زیبا
عکس بچه های نازنازی
عکس های جالب و دیدنی
عکس بازیگران ایرانی
عکس بازیگران خارجی
عکس هایی از بارش باران
عکس های فانتزی
عکس های جالب از حیوانات
مطالب طنز
مطالب طنز
مطالب علمی
طنز عشقولانه
دختر و پسر
زن و شوهر
مطالب عشقولانه
روان شناسی
ازدواج
عشق
شعرهای بسیار زیبا
شعر عاشقانه
ترانه های زیبا
خرید اینترنتی
محصولات آرایشی بهداشتی
لوازم
زیور آلات
زیرنویس فارسی فیلم های خارجی
دانلود زیرنویس
مقالات آموزشی
دانلود نرم افزار
نرم افزار مرورگر
نرم افزار چت
دانلود آنتی ویروس

آرشيو ماهانه
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390

لوگوي دوستان

style="border: medium none" width="120" height="120">


آمار بازديد


آمار بازديد :

» افراد آنلاين : 1
» بازديد امروز : 78
» بازديد ديروز : 2
» هفته گذشته : 80
» ماه گذشته : 146
» سال گذشته : 448
» کل بازديد : 172218
» کل مطالب : 75
» نظرات : 43
» تعداد اعضا : 2
» امروز : چهارشنبه 04 مهر 1397

تبليغات





گل سرخی برای محبوبم




"جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد

و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش

می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز

ندیده بود اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ.


از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از کتابخانه مرکزی فلوریدا؛

با برداشتن کتابی از قفسه؛ ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.

اما نه شیفته کلمات کتاب، بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد؛ که در حاشیه

صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که نشان از ذهنی هشیار

و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب

را بیابد: دوشیزه "هالیس می نل".


با اندکی جست و جو و صرف وقت، او توانست نشانی دوشیزه هالیس را

پیدا کند."جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود، از او درخواست

کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.


روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.


در طول یک سال و یک ماه پس از آن، دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری

به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه، همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی

حاصل خیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.


"جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد.

به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت، دیگر شکل ظاهری اش

نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.


وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات

خود را گذاشتند: ساعت 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.

هالیس نوشته بود:

"تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت".


"جان " راس ساعت 7 بعد از ظهر به دنبال دختری می گشت که قلبش را

سخت دوست می داشت؛ اما چهره اش را هرگز ندیده بود!


ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید:


"زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام.

موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده

بود. چشمانش آبی؛ به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به

بهاری می ماند که جان گرفته باشد.


من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان

گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند

پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت:

"ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"


بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که

تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری

رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش

توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.


دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی

قرار گرفته ام از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش

فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی

واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.


او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر

به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم، که از مهربانی می درخشید.


دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که

در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر

عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از

عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها، که می توانستم همیشه به او افتخار کنم.


به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز

کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در

کلامم بود متحیر شدم:


"من جان بلا نکارد هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید. از ملاقات

با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟"


چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

"فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز رنگ به

تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی

کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او

در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

او گفت که این فقط یک امتحان است.



نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب




درباره ما




من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست.
dehkadehdastan@yahoo.com


مطالب پربازديد
عکس های عروسی آرش (خواننده) بازديد : 20537
عکس های عاشقانه با جملات زیبا (سری سوم) بازديد : 14947
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری اول) بازديد : 2593
دانلود قوی ترین آنتی ویروس جهان - Eset Nod32 Antivirus 4.0.314.0 بازديد : 2249
تصاویر گرافیکی زیبا از قلب بازديد : 2101
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری دوم) بازديد : 2037
اینم از دردسر عمل زیبایی لب بازديد : 1899
دانلود زیرنویس با حرف A بازديد : 1279
داستان زیبای گل صداقت بازديد : 971
معجزه وحشتناک دستمال‌های مرطوب بر روی دختر دانشجو!! بازديد : 855
داستان زیبای ماجرای طلاق !! بازديد : 781
آخه اینجا جای شیر دادن بچه هاست ؟! بازديد : 765
بهلول و همسر هارون بازديد : 729
داستان زیبای همه چهار زن دارند بازديد : 719
تفاوت عشق و ازدواج !!!! ... بازديد : 703
در 68 ثانيه به آرزوي خود برسيد. بازديد : 687
وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد... بازديد : 661
زير برگ نويسي ( مخصوص روز امتحان) بازديد : 661
طنز : دلیلی برای اینکه زنان دوستان خوبی نیستند ؟!! بازديد : 643
وقتی خدا از شما عکس میگیرد بازديد : 641
سلام بازديد : 613
چه وقت بگوییم ( دوستت دارم ) ؟ بازديد : 605
مـسـافـر خـسـتـه بازديد : 605
هدیه ی پدر ( داستان کوتاه) بازديد : 581
رازت را په هیچکس نگو ! بازديد : 563
اگه نمی تونی کپی نکن!! بازديد : 555
بي جنبه بازديد : 555
علت درس نخواندن دانشجویان کشف شد ! بازديد : 555
دست تقدیر بازديد : 553
زیبایی انسان بازديد : 551
چرا در زمان عصبانیت داد می زنیم؟ بازديد : 549
خواص ازدواج برای آقا پسرها ! بازديد : 543
تو خود شیطانی! بازديد : 535
معلم عاشق بازديد : 519
گل سرخی برای محبوبم بازديد : 519
منتظرت هستم بازديد : 517
ای آیینه! من مال خدا هستم بازديد : 517
سم برای مادر شوهر بازديد : 507
یک روش ارزان برای تقویت حافظه بازديد : 507
داستان سیب زمینی و نفرت بازديد : 503
سگ باهوش بازديد : 501
اینارو برای سگت میخوای!!؟؟ بازديد : 495
بهشت و دوزخ بازديد : 491
همیشه راهکار بهتری هم هست بازديد : 487
پلیدی ها می مانند و نیکی ها باز می گردند بازديد : 485
مرورگر قدرتمند و محبوب Mozilla Firefox 4.0.1 بازديد : 485
ایمیل از دنیاى مردگان بازديد : 481
گوشواره کریستالی پروانه K100 بازديد : 475
سه پیرمرد عجیب بازديد : 461
مرد زاهد و سنگ قیمتی بازديد : 451

نظرسنجي
نظر شما در مورد ازدواج ؟

پيوند هاي روزانه
یه چیزی میگم...یه چیزی بگو
شب های بارانی
@@ خانوما بیان تو @@
اتاق شماره 18
کلبه ی داستان
lilililililترفندستانlililililili
بزرگترین وبلاگ عکس
وبلاگ تفریحی شاهزاده
سوالات کنکوری دین و زندگی دوم دبیرستان

ليست تمام پيوند ها



صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | لينك آر اس اس | طراح قالب

Powered By Temp.Rozblog.com Copyright © 2009 by dehkadehyedastan
Design By : wWw.Rozblog.com