close
تبلیغات در اینترنت
داستان های خواندنی

صفحه اصلي

ايميل ما

آرشيو مطالب

طراح قالب

کاربر گرامي ، خوش آمديد!

منوي اصلي
لينکهاي سريع
صفحه نخست
ايميل ما
آرشيو مطالب
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
موضوعات
داستان
داستان های آموزنده
داستان های عاشقانه
داستان های خواندنی
داستان های جالب
داستان کوتاه
داستان های طنز
داستان های زیبا
دانستنی ها
مطالب جالب و خواندنی
هشدار!
مطالب علمی
گالری عکس
عکس عاشقانه با جملات زیبا
عکس های عشقولانه
عکس های گرافیکی زیبا از قلب
عکس گل های زیبا
عکس دختران زیبا
عکس بچه های نازنازی
عکس های جالب و دیدنی
عکس بازیگران ایرانی
عکس بازیگران خارجی
عکس هایی از بارش باران
عکس های فانتزی
عکس های جالب از حیوانات
مطالب طنز
مطالب طنز
مطالب علمی
طنز عشقولانه
دختر و پسر
زن و شوهر
مطالب عشقولانه
روان شناسی
ازدواج
عشق
شعرهای بسیار زیبا
شعر عاشقانه
ترانه های زیبا
خرید اینترنتی
محصولات آرایشی بهداشتی
لوازم
زیور آلات
زیرنویس فارسی فیلم های خارجی
دانلود زیرنویس
مقالات آموزشی
دانلود نرم افزار
نرم افزار مرورگر
نرم افزار چت
دانلود آنتی ویروس

آرشيو ماهانه
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390

لوگوي دوستان

style="border: medium none" width="120" height="120">


آمار بازديد


آمار بازديد :

» افراد آنلاين : 1
» بازديد امروز : 59
» بازديد ديروز : 0
» هفته گذشته : 111
» ماه گذشته : 160
» سال گذشته : 860
» کل بازديد : 172630
» کل مطالب : 75
» نظرات : 43
» تعداد اعضا : 2
» امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397

تبليغات





دست تقدیر


فلمينگ کشاورز و پسر نجيب زاده


اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت

خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد.

وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد. اونجا ، پسر وحشت زده اي رو ديد که

تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست.

فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.


روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با

لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.

نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد. کشاورز

اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.


در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد:

اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين

پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش

باشه ، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.


بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد

و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد. سالها بعد ،

پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.

اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل


نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 10 خرداد 1390 و ساعت

ادامه مطلب


مـسـافـر خـسـتـه

 

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت

كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود

، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!


وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب 

مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي

آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!


مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...

ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد.

پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...


بعـد از سير شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي

و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در

حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش

گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...


هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي

از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي

، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.

بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...

---------------------------------------------------------------------------------

مردم اشتباهات زندگي خود را روي هم مي ريزند و از آنها غولي به وجود

مي آورند که نامش تقدير است.

جان اوليورهاينر

 

نوشته شده توسط سارا طاهری در دوشنبه 9 خرداد 1390 و ساعت

ادامه مطلب


داستان زیبای همه چهار زن دارند


همه چهار زن دارند



روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست

داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.

بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد . زن سومش را هم خیلی

دوست داشت و به او افتخار می کرد.
او را برای فخر فروشی نزد دوستانش می برد،

گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

نوشته شده توسط سارا طاهری در سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


اینارو برای سگت میخوای!!؟؟


توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایساد …

یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت:

ابرام آقا! قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …


آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جداکردن اضافه هاش …

همینجور که داشت کارشو می کرد رو به پیرزن کرد گفت:

چی می خوای ننه؟


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


عذاب وجدان


یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری

تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو

به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو هم همه شیرینیاتو

به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.


پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت

کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده

بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.


همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر

کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد همونطوری که خودش

بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه

خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده


نتیجه اخلاقی داستان:


_ عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست.


_ آرامش مال كسی است كه صادق است.


_ لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند.


_ آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی می كند.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


غلط زیادی که جریمه ندارد!


چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی درگرفت،

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و

آن طرف می برد.

دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.

در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت

سالم پایین بیایم.قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست

زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی

نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را

صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور

نگهداری می كنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو

می دهم. وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد

نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده

انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان

یك غلطی كردیم. غلط زیادی كه جریمه ندارد.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


رازت را په هیچکس نگو !


در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها

جانسون و دیگری پیتر بود. این دو از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر

این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردن

که این دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما

این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و ...


برای مشکلاتشون با همدیگه هم فکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش

پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه

با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


که چی؟


مدتی بود كه خیلی بی‌حوصله شده بودم. برای هر كاری اما و اگر می ‌آوردم

و آخرش هم سؤال همیشگی و تكراری «كه چی؟» با یه علامت سوال گنده

بود كه جلوی هر كاری می‌گذاشتم.

خلاصه به قول معروف حسابی «دپ» زده بودم!

باز خوب بود هنوز دلم به گلدونای پشت پنجره اتاقم خوش بود.

نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


گدای مسیحی


دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب

گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا

رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب

نشسته بود پول مینداختن.


یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی

که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی

نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور

کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.

پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که

درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع

از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.


گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای

پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران

"گلدشتین"* بازاریابی یاد بده؟


*
گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


تو خود شیطانی!


روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که انسانی

نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را

در خورجین ریخت. نان جویی برداشت و به راه افتاد.

رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست

که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.

نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


اگه نمی تونی کپی نکن!!


از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان

ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی

ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.


استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته

هایش جلب شده بود، چنین گفت:"آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی

را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!"


ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فراگرفت!


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


مرد زاهد و سنگ قیمتی


مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی

بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و در

خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.


در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود.

کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه

هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی

به زاهد کرد و گفت:آیا آن سنگ را به من می دهی؟


زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود

نمی نگجید. او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن

می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به

طرف شهر حرکت کرد.


چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد در کوهستان برگشت و تا او را دید به او گفت:

من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد خیلی

راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت:


من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عو ض چیز گرانبهای دیگری از تو

می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم!


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


داستان زیبای ماجرای طلاق !!


ماجرای طلاق !!


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است،

دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم

آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو

توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم

باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,

باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون

جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق

غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی .


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


هدیه ی پدر ( داستان کوتاه)


مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی،

پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل

آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود

که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر

توانایی خرید آن را دارد.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب


تفاوت عشق و ازدواج !!!! ...




یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت

بود و با ارزش، وقتی به من داد ، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود

خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو

بی هیچ مناسبتی به من بده.


نوشته شده توسط سارا طاهری در چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390 و ساعت

ادامه مطلب



1 2 3 صفحه بعد

درباره ما




من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست.
dehkadehdastan@yahoo.com


مطالب پربازديد
عکس های عروسی آرش (خواننده) بازديد : 20541
عکس های عاشقانه با جملات زیبا (سری سوم) بازديد : 14949
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری اول) بازديد : 2599
دانلود قوی ترین آنتی ویروس جهان - Eset Nod32 Antivirus 4.0.314.0 بازديد : 2251
تصاویر گرافیکی زیبا از قلب بازديد : 2103
عکس عاشقانه با جملات زیبا (سری دوم) بازديد : 2039
اینم از دردسر عمل زیبایی لب بازديد : 1905
دانلود زیرنویس با حرف A بازديد : 1283
داستان زیبای گل صداقت بازديد : 973
معجزه وحشتناک دستمال‌های مرطوب بر روی دختر دانشجو!! بازديد : 859
داستان زیبای ماجرای طلاق !! بازديد : 785
آخه اینجا جای شیر دادن بچه هاست ؟! بازديد : 767
بهلول و همسر هارون بازديد : 731
داستان زیبای همه چهار زن دارند بازديد : 721
تفاوت عشق و ازدواج !!!! ... بازديد : 707
در 68 ثانيه به آرزوي خود برسيد. بازديد : 689
وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد... بازديد : 663
زير برگ نويسي ( مخصوص روز امتحان) بازديد : 663
طنز : دلیلی برای اینکه زنان دوستان خوبی نیستند ؟!! بازديد : 645
وقتی خدا از شما عکس میگیرد بازديد : 645
سلام بازديد : 615
چه وقت بگوییم ( دوستت دارم ) ؟ بازديد : 607
مـسـافـر خـسـتـه بازديد : 607
هدیه ی پدر ( داستان کوتاه) بازديد : 585
رازت را په هیچکس نگو ! بازديد : 567
بي جنبه بازديد : 559
اگه نمی تونی کپی نکن!! بازديد : 559
علت درس نخواندن دانشجویان کشف شد ! بازديد : 557
زیبایی انسان بازديد : 555
دست تقدیر بازديد : 555
چرا در زمان عصبانیت داد می زنیم؟ بازديد : 553
خواص ازدواج برای آقا پسرها ! بازديد : 545
تو خود شیطانی! بازديد : 539
منتظرت هستم بازديد : 523
معلم عاشق بازديد : 521
ای آیینه! من مال خدا هستم بازديد : 519
گل سرخی برای محبوبم بازديد : 519
یک روش ارزان برای تقویت حافظه بازديد : 509
سم برای مادر شوهر بازديد : 509
سگ باهوش بازديد : 505
داستان سیب زمینی و نفرت بازديد : 505
اینارو برای سگت میخوای!!؟؟ بازديد : 499
بهشت و دوزخ بازديد : 495
همیشه راهکار بهتری هم هست بازديد : 489
پلیدی ها می مانند و نیکی ها باز می گردند بازديد : 489
مرورگر قدرتمند و محبوب Mozilla Firefox 4.0.1 بازديد : 487
ایمیل از دنیاى مردگان بازديد : 483
گوشواره کریستالی پروانه K100 بازديد : 479
سه پیرمرد عجیب بازديد : 463
مرد زاهد و سنگ قیمتی بازديد : 453

نظرسنجي
نظر شما در مورد ازدواج ؟

پيوند هاي روزانه
یه چیزی میگم...یه چیزی بگو
شب های بارانی
@@ خانوما بیان تو @@
اتاق شماره 18
کلبه ی داستان
lilililililترفندستانlililililili
بزرگترین وبلاگ عکس
وبلاگ تفریحی شاهزاده
سوالات کنکوری دین و زندگی دوم دبیرستان

ليست تمام پيوند ها



صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | لينك آر اس اس | طراح قالب

Powered By Temp.Rozblog.com Copyright © 2009 by dehkadehyedastan
Design By : wWw.Rozblog.com